»»

آدرس کانال مرودشت
اینستای سایت
مرودشت نا در آپارات
پاتوق فعالان فضای مجازی
وبلاگ
عضویت در خبرنامه
چاپ دانلود ارسال

گفتگو با دبیر و شاعر مرودشتی

۲۸ شهريور ۱۳۹۶ - ۱۹:۴۷:۰۱ کد مطلب: 6394

عاشق شده‌ام اما؛ شد عشق عذابستان سقّایِ زمستانم، آهنگرِ تابستان

گفتگو با دبیر و شاعر مرودشتی
معرفی: محمدجواد فلاحی. او اکنون دبیر ادبیات در دبیرستان های مرودشت است. چهل بهار از عمرش گذشته است. متولد روستای حاجی آباد نقش رستم در حوالی شهرتاریخی استخر است و تا همین آن، ساکن آن  ولایت. مدرک کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی دارد. با پانزده سال سابقه ی خدمت در اداره آموزش و پرورش شهرستان مرودشت و نیز شش سال سابقه آموزشیاری در اداره نهضت سواد آموزی شهرستان مرودشت. در سال تحصیلی جاری سرگروه آموزشی دبیران ادبیات شهرستان مرودشت در اداره آموزش و پرورش همین شهرستان بود. هم مقاله ی علمی - پژوهشی دارد و هم مقاله های علمی-ترویجی. کار با مطبوعات را با ضمیمه نگاه پنج شنبه روزنامه خبرجنوب تجربه کرده است و هم چنان این اتفاق،  افتادنی است. از اعضای شورای شعر انجمن ادبی گندم زیر نظر نهادکتابخانه های عمومی استان فارس و نیز مسوول روابط عمومی انجمنِ شعرجوان اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی شهرستان مرودشت است. او خود را شاعر نمی داند. حاضر است بالای ادعایش امضا بدهد؛  اما مرثیه خوان دل دیوانه ی خویش است. یکی دوسال است سیاه کارهای او اگر شعرش بدانند منتشر می شود اما اولین تجربه های شعری او از آغاز سالهای دهه ی هشتاد افتاده است. عاشقانه نوشته است. طنز اجتماعی نوشته است. شعر انتقاد ی اجتماعی جد هم در کارنامه اش درج است.  ممکن است عمرش باشد بازهم بنویسد.

تن‌ْ‌پوشِ تمامِ شاخه‌ها عریانی است
در رگْ رگِ ریشه‌ها فقط بی‌جانی است
بر گوشه‌ی آسمان‌مان ابری کو؟
وضعیّت آب‌ و خاک‌مان بحرانی است
 
***
 
افسوس غمی بزرگ در جان داریم
از کهنه درخت باغ مان نان داریم

ای عشق! دعای شاخه ها  شخصی نیست
ما حسرت باریدن باران  داریم
 
***
 
از قعر زمین مرا بر آن آوردید

با لوله و توربین،جهان آوردید

می خواستم ازفلک ببارم اما

یک ابر عقیم از آسمان آوردید
 
***
 
عاشق شده‌ام اما؛ شد عشق عذابستان
سقّایِ زمستانم، آهنگرِ تابستان

از بویِ خوشت مست و از دیدنِ تو مسرور
دنبالِ گُلت بودم؛ گُل رفت گلابستان

از هر طرفی رفتم خشکید خیالِ تو
من تشنة دیدارت دنبالِ سرابستان

سنگآبِ خیالاتم خالی شده از باران
ای آن که زدی خیمه در یُوردِ سحابستان

رحمی کن باران شو این ریشه ندارد جان
ای آب حیاتی که رفتی تو به آبستان

در دخمة هجرانت این مُردنِ تدریجی است
یا نیمة جانم را از من تو بیا بستان

یا زنده‌ترم گردان؛ تا رُشد کنم؛ زردم
من سوخته‌ام بی‌تو  در کُنجِ کبابستان
 
***

هر برگ  که در بهار تا باغ رسد
قشلاق قشنگ او به ییلاق رسد؛
هر چند مباهات کند تا پاییز
آخِر گذرش به دست دبّاغ رسد

منبع: عصر فارس




ارسال نظر
لطفا جهت تسهیل ارتباط خود با مرودشت نا در هنگام ارسال پیام این نکات را در نظر داشته باشید:
1.ارسال پیام های توهین آمیز به هر شکل و با هر ادبیاتی با اخلاق و منش اسلامی ،ایرانی ما در تناقض است لذا از ارسال اینگونه پیام ها جدا خودداری فرمایید.
2.از تایپ جملات فارسی با حروف انگلیسی خودداری کنید.
3.از ارسال پیام های تکراری که دیگر مخاطبان آن را ارسال کرده اند خودداری کنید.
نام

ایمیل شما
نظــر


آخرین عناوین

آرشیو

پربازدیدترین

آرشیو